< آنچه در افکار میگذرد >< ذهن ها در تلاطمند >< همیشه راهی هست >
باز آی که کم آورده و کنج نشین شده ایم. بارها و بارها خانه ای ساخته ایم. به جمع دوستان نشسته ایم و روزی این چنین بر گذشته ایم از دوستان
و به زبان عام:
انتقاد دوستان از من و جواب من:
چرا زود به زود آدرس بلاگ عوض میکنی؟ دلیل شخصی
چرا زود به زود ایدیها و ایمیل هارو عوض میکنی؟ دلیل شخصی
این بلاگ آخرین بلاگی هست که من در سرویس دهنده های بلاگ داشته و دارم. و امروز هم آخرین روز بلاگ نویسی نیست. از رفتن تا رفتن فاصله های زیادی برقرار هست... ایمیل من و آیدی مسنجرم عوض نخواهد شد. انتقاد دوستان بود.. یا دلیل برگو یا عوض مکن.. :نیشخند:
خوشحالم.. و شیرین هست برای من.. این بلاگ تنها بلاگی بود که تمام نوشته های اون از زبان خودم بود و آرشیو آن را به استاد شریعتی آمرزیده شده اختصاص دادم..
و آخرین دست نوشته من برای دوستانم ...
خانه ی من اینجا نیست.. من به تو تا ما فاصله ها دارم..
-------------------------- .... تو به من باش که من راز شفا دارم
گر که روزها بنشینم, و سخن بر گویم... نه نشاطی دارم, نه که حرفی گویم
نه بدانم آن روز, که مرا میخوانی... جهت عشقت هست, یا نیازت, برگ آلویم
تو بدان من هر دم بی نیاز میخوانم... نام زیبایت را, جهت امری نه, از دلم میگویم
حرف من می نا بود, ای که رویا هستی... گهر کیکاووس, داستانش می گویم
من تو نی ما شیم, از کجا کی ما شیم, پر ققنوس و دل کنکاشی, که به پا تابید تا که ما می باشیم...
انسان خودت را ابراز کن, زین توانش نداری در بیان قوی باش, و زین در بیان قوی شدی در توان قدرت را بیاموز. آنگاه خواهی فهمید متنفر نخواهی شد از هیچ کس جز آن که مصوب این تنفر باشد.
خوشحال شوی از هر کس که به جریان شادی ات مدخل است...
خانه ی من اینجا نیست.. من به تو تا ما فاصله ها دارم..
-------------------------- .... تو به من باش که من راز شفا دارم
بدرود
همه چیز را نباید گفت.....
تو
ما همیشه اشخاصی تو زندگیمون هستند که فک میکنیم دوستای صمیمیمون هستند. بعضی ها که درکمون میکنند.
خودمون درک کردن رو شاید درک نکنیم.
یه سری اشخاص دیگه هم هستند که واقعا درکمون میکنند, البته نه به زبان, در عیان.... ولی مشکل اینجاست ما باهاشون دوست صمیمی نیستیم.
تو میتونی بشنوی, حرفم رو میشنوی, ولی میتونی بگی صدایی که از دلم میاد رو میشنوی؟؟
پس نگو درکت کردم...
گاهی درگیر دنیای جدیدی که از شدت علاقه به وجود می آید میشویم.
عشق! کلمه ای که بر سر زبانها میپیچد و همگان خود را عاشق میدانند, چه بسا انسانها روزهای سخت به جان میخرند و احوال خود را سخت میکنند تا به دیگران بفهمانند عاشقیم و چه بسا آنان که دل میسپارند و دلسپرده میشوند.
اگر معشوقه جوابشان کند میگویند اشکالی ندارد ما هم جوبمان به دریایی دیگر میرود
اگر از طرف دیگران به علاقه شان صلب شوند, میگویند بی اهمیت است میتوانم فراموشش کنم..
از ذهن پاکش میکند و هر بار به یادش می افتد دلش درد میگیرد...
به ظاهر فراموشش کرده و در یادش حرف اول را میزند...
به مردم از او به عنوان عشق مرده یاد میکند و جبرانش به دل میسپارد..
بیچاره دل.. از طلوع خورشید تا غروب هنگام و تا زمان که سر بر بالین میگذارد درد غرور میکشد و در خود میمیرد و کس نمیداند...
بیچاره دل...
هر که خوبی کردنش آموختم , بکرد بی شعله خاموشم
همش به این اعتقاد دارم تو زندگی آدم باید برای رسیدن به خیلی چیزها تو خودش تنوع ایجاد کنه. تا تجربش راه رسیدن به اون مقصد رو بهش نشون بده. یه وقتایی بین راهها یه سری بزرگراه هست که ما اونو مقصد خودمون میبینیم ولی بهش دسترسی نداریم با این حال از جاده فرعی ها راحت میگذریم. ولی به این فک نمیکنیم این جاده فرعی ها ممکنه به اون بزرگراه راهی داشته باشه.
هر لحظه تو زندگیت به چیزی رسیدی که فک میکنی ممکنه به موفقیت هر چند کوچک برسوندت پیش رو بگیر شاید به موفقیتی بزرگ راه داشته باشه ;-)
ب. سلام.
ا. خوبی؟
ب. آره
..
بعضی چیزا بد نیست خیلیم خوبه ولی وقتی احساسی تصمیم میگیریم بد میشه.. مثلا ما واسه مادرامون مهمیم, شاید کاری که میخوام بکنم خیلی بد هست ولی گاهی یه کاری میکنم که یهو میبینم مادرم بالای سرم واستاده هی گیر میده, منم میگم به پیر, به پیغمبر بی گناهم...
چی؟؟
من کیم؟؟ اینجا کجاست؟؟ :چشمک:
اینجا لب مرز.. تنهایی امانم را بریده است.. قصه تلخیست روزگاری که به وصف دوراهی ها مینشینیم.. بگذر جانم.. بگذر..
از جدایی ها بگذر.. از تنهای و از بی مهنتی ها.. من و تو ما خواهیم شد.. قرار مان اینجاست.. همین روزها بر لب مرزها, بیا که علفهای این زمین هم قصد روئیدن بر روی کفش هایم کرده اند..
روزگاریست در این مرز منتظر گذشتنت از تلخیهایم, چشمانم تو را نمیبیند و میدانم کجایی.. کاش یادم نمیماند روزگاری که میگفتی نفسهای من کمتر از نفس های تو خواهد بود
لحظاتی پر از سکوت هنگامی که تنهایی کنار آدمهای کثیف. بزار ذهنمو پاک کنم, تو سپیده دم وقتی که نفس تازه میکشم